تبلیغات
سربازان سایبری ولایت - شهادت امام موسی بن جعفر(ع) بر تمامی شیعیان جهان تسلیت باد
 
سربازان سایبری ولایت
وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ
درباره وبلاگ


خــدا خالق عشقه
محـمد گل عشقه
عـلی مظهر عشقه
زهـرا وجود عشقه
حسـن نمادعشقه
حسـین سالارعشقه
عبــاس ساقی عشقه
زیــنـب شاهد عشقه
سجــاد راوی عشقه
باقـــر کلام عشقه
صــادق احیای عشقه
کــاظم صابرعشقه
رضــا ضامن عشقه
تقـــی جمال عشقه
نقـــی پاکی عشقه
حســن بقای عشقه
مهـدی قیام عشقه

اللهم عجل لولیک الفرج


مدیر وبلاگ : سرباز سایبری ولایت

والپیپر مذهبی ، والپیپر اهل بیت ، والپیپر موسی بن جعفر ، والپیپر امام کاظم

ابو الحسن موسى بن جعفر(ع)، امام هفتم از ائمه اثنى عشر علیهم السلام و نهمین معصوم از چهارده معصوم(ع) است . آن حضرت در ابواء(منزلى میان مكه و مدینه) در روز یكشنبه هفتم صفر سال 128 یا 129 ه.ق. متولد شد. به جهت كثرت زهد و عبادتش معروف به العبد الصالح و به جهت حلم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به الكاظم گردید.

كنیه آن حضرت ابو ابراهیم بوده ولى به ابو على نیز معروف بوده‏اند.مادر آن حضرت حمیده كنیزى از اهل بربر(مغرب) یا از اهل اندلس(اسپانیا) بوده است و نام پدر این بانو را «صاعد بربرى» گفته‏اند.حمیده به «حمیدة البربریة» و «حمیدة المصفاة» نیز معروف بوده است.برادران دیگر امام از این بانو اسحاق و محمد دیباج بوده‏اند.

امام موسى الكاظم(ع) هنوز كودك بود كه فقهاى مشهور مثل ابو حنیفه از او مسأله مى‏پرسیدند و كسب علم مى‏كردند.بعد از رحلت پدر بزرگوارش امام صادق(ع) (148 ه.ق.) در بیست سالگى به امامت رسید و 35 سال رهبرى و ولایت شیعیان را بر عهده داشت.

قد متوسط و رنگ سبزه سیر و محاسن انبوه داشت. نقش نگینش «حسبی اللّه» و به روایتى «الملك للّه وحده» بود.

در زمان حیات امام صادق(ع) كسانى از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ایشان اسماعیل امام خواهد شد. اسماعیل در زمان حیات پدر از دنیا رفت ولى كسانى مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند. پس از وفات حضرت صادق(ع)عده‏اى از اینان چون از حیات اسماعیل مأیوس شدند، پسر او محمد بن اسماعیل را امام دانستند و اسماعیلیه امروز بر این عقیده هستند و پس از او پسر او را امام مى‏دانند و سپس پسرش را و ... به تفصیلى كه در كتب اسماعیلیه مذكور است.

پس از وفات حضرت صادق(ع) بزرگترین فرزند ایشان عبد اللّه نام داشت كه بعضى او را عبد اللّه افطح مى‏دانند. این عبد اللّه مقام و منزلت پسران دیگر حضرت صادق(ع)را نداشت و به قول شیخ مفید در ارشاد متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترین برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاى امامت كرد و برخى نیز از او پیروى كردند. اما چون ضعف دعوى و دانش او را دیدند روى از او برتافتند و فقط عده قلیلى از او پیروى كردند كه به فطحیه موسوم هستند.

اسحاق برادر دیگر امام موسى الكاظم(ع) به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود و امامت برادرش موسى كاظم(ع)را قبول داشت و از پدرش روایت مى‏كرد كه او تصریح بر امامت آن حضرت كرده است. برادر دیگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردى سخى و شجاع و از زیدیه جارودیه بود و در زمان مأمون در خراسان وفات یافت.

والپیپر مذهبی ، والپیپر اهل بیت ، والپیپر موسی بن جعفر ، والپیپر امام کاظم

اما جلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسیع حضرت امام موسى كاظم(ع) به قدرى بارز و روشن بود كه اكثریت شیعه پس از وفات امام صادق(ع) به امامت او گرویدند و علاوه بر این بسیارى از شیوخ و خواص اصحاب حضرت صادق(ع)مانند مفضل بن عمر جعفى و معاذ بن كثیر و صفوان جمال و یعقوب سراج نص صریح امامت حضرت موسى الكاظم(ع)را از امام صادق(ع)روایت كرده‏اند و بدین ترتیب امامت ایشان در نظر اكثریت شیعه مسجل گردید.

حضرتش در علم و حلم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگى ضرب المثل بود. بدان و بداندیشان را با عفو و احسان بى‏كران خویش تربیت مى‏فرمود. شب ها به طور ناشناس در كوچه‏هاى مدینه مى‏گشت و به مستمندان كمك مى‏كرد. مبلغ دویست، سیصد و چهارصد دینار در كیسه‏ها مى‏گذاشت و در مدینه میان نیازمندان قسمت مى‏كرد. كیسه‏هاى موسى بن جعفر در مدینه معروف بود و اگر به كسى یك صره (كیسه) مى‏رسید بى‏نیاز مى‏گشت. مع ذلك در اتاقى كه نماز مى‏گزارد جز بوریا و مصحف و شمشیر چیزى نبود.

مهدى خلیفه عباسى امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابى كه دید و نیز تحت تأثیر شخصیت امام از او عذرخواهى نمود و به مدینه‏اش بازگرداند. گویند كه مهدى از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش خروج نكند. این روایت نشان مى‏دهد كه امام كاظم(ع)خروج و قیام را در آن زمان صلاح و شایسته نمى‏دانسته است.

ایشان با آن كه از جهت كثرت عبادت و زهد به «العبد الصالح» معروف بوده‏اند به قدرى در انظار مردم مقامى والا و ارجمند داشته‏اند كه او را شایسته مقام خلافت و امامت ظاهرى نیز مى‏دانستند و همین امر موجب تشویش و اضطراب دستگاه خلافت گردیده و مهدى به حبس او فرمان داده است.

زمخشرى در ربیع الابرار آورده است كه هارون فرزند مهدى در یكى از ملاقات ها به امام پیشنهاد نمود فدك را تحویل بگیرد و حضرت نپذیرفت، وقتى اصرار زیاد كرد فرمود مى‏پذیرم به شرط آنكه تمام آن ملك را با حدودى كه تعیین مى‏كنم به من واگذارى. هارون گفت حدود آن چیست؟ امام فرمود یك حد آن به عدن است حد دیگرش به سمرقند و حد سومش به افریقیه و حد چهارمش كناره دریا تا ارمینیه و خزر است. هارون از شنیدن این سخن سخت برآشفت و گفت: پس براى ما چه چیز باقى مى‏ماند؟ امام فرمود: مى‏دانستم كه اگر حدود فدك را تعیین كنم آن را به ما مسترد نخواهى كرد (یعنى خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق من است). از آن روز هارون كمر به قتل موسى بن جعفر(ع)بست.

هارون در سفرش به مدینه هنگام زیارت قبر رسول اللّه(ص) در حضور سران قریش و رؤساى قبایل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام علیك یا رسول اللّه، السلام علیك یا ابن عم، و این را از روى فخر فروشى به دیگران گفت. امام كاظم(ع) حاضر بود و فرمود: السلام علیك یا رسول اللّه، السلام علیك یا ابت (یعنى سلام بر تو اى پدر من). مى‏گویند رنگ هارون دگرگون شد و خشم از چهره‏اش نمودار گردید.

درباره حبس امام موسى(ع)به دست هارون الرشید، شیخ مفید در ارشاد روایت مى‏كند كه علت گرفتارى و زندانى شدن امام، یحیى بن خالد بن برمك بوده است. زیرا هارون فرزند خود امین را به یكى از مقربان خود به نام جعفر بن محمد بن اشعث كه مدتى هم والى خراسان بوده است سپرده بود و یحیى بن خالد بیم آن را داشت كه اگر خلافت به امین برسد جعفر بن محمد بن اشعث را همه كاره دستگاه خلافت سازد و یحیى و برمكیان از مقام خود بیفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شیعه بود و قائل به امامت امام موسى(ع)، و یحیى این معنى را به هارون اعلام مى‏داشت. سرانجام یحیى بن خالد، پسر برادر امام را به نام على بن اسماعیل بن جعفر از مدینه خواست تا به وسیله او از امام و جعفر نزد هارون بدگویى كند.

مى‏گویند امام هنگام حركت على بن اسماعیل از مدینه او را احضار كرد و از او خواست كه از این سفر منصرف شود و اگر ناچار مى‏خواهد برود از او سعایت نكند. على قبول نكرد و نزد یحیى رفت و بوسیله او پیش هارون بار یافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامى مال به او مى‏دهند تا آنجا كه ملكى را توانست به سى هزار دینار بخرد.

هارون در آن سال به حج رفت و در مدینه امام و جمعى از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در كنار قبر حضرت رسول(ص) گفت یا رسول اللّه از تو پوزش مى‏خواهم كه موسى بن جعفر را به زندان مى‏افكنم زیرا او مى‏خواهد امت تو را بر هم زند و خونشان را بریزد. آن گاه دستور داد تا امام را از مسجد بیرون بردند و او را پوشیده به بصره نزد والى آن عیسى بن جعفر بن منصور فرستادند. عیسى پس از مدتى نامه‏اى به هارون نوشت و گفت كه موسى بن جعفر در زندان جز عبادت و نماز كارى ندارد یا كسى بفرست كه او را تحویل بگیرد و یا من او را آزاد خواهم كرد.

هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربیع سپرد و پس از مدتى از او خواست كه امام را آزارى برساند اما فضل نپذیرفت و هارون او را به فضل بن یحیى بن خالد برمكى سپرد. چون امام در خانه فضل نیز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنیدن این خبر در خشم شد و آخرالامر یحیى امام را به سندى بن شاهك سپرد و سندى آن حضرت را در زندان مسموم كرد. چون آن حضرت وفات یافت سندى جسد آن حضرت را به فقها و اعیان بغداد نشان داد كه ببینند در بدن او اثر زخم یا خفگى نیست. بعد او را در باب التبن در موضعى به نام مقابر قریش دفن كردند.

بنا به گفته شیخ مفید در ارشاد امام موسى الكاظم(ع)سى و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هجده تن از آنها پسر بودند و على بن موسى الرضا(ع) امام هشتم افضل ایشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسى و محمد بن موسى و ابراهیم بن موسى بودند. یكى از دختران آن حضرت فاطمه معروف به معصومه سلام الله علیها است كه قبرش در قم مزار شیعیان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بیشتر نیز گفته‏اند. تاریخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال 183 ه.ق. در 55 سالگى گفته‏اند.

امام هفتم(ع)با جمع روایات و احادیث و احكام و احیاى سنن پدر گرامى و تعلیم و ارشاد شیعیان، اسلام راستین را كه با تعالیم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد(ع)نظم و استحكام یافته بود حفظ و تقویت كرد و در راه انجام وظایف الهى تا آنجا پایدارى نمود كه جان خود را فدا ساخت.

گوشه ای از صفات امام كاظم علیه السلام

حضرت امام موسى كاظم(علیه السلام) عابدترین و زاهدترین، فقیه ترین، سخى ترین و كریمترین مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب مى گذشت نمازهاى نافله را به جا مى آورد و تا سپیده صبح به نماز خواندن ادامه مى داد و هنگامى كه وقت نماز صبح فرا مى رسید، بعد از نماز شروع به دعا مى كرد و از ترس خدا آن چنان گریه مى كرد كه تمام محاسن شریفش به اشك آمیخته مى شد و هر گاه قرآن مى خواند مردم پیرامونش جمع مى شدند و از صداى خوش او لذّت مى بردند.

آن حضرت، صابر، صالح، امین و كاظم لقب یافته بود و به عبد صالح شناخته مى شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به كاظم مشهور گردید.

شیخ مفید درباره آن حضرت می گوید : " او عابدترین و فقیه ترین و بخشنده ترین و بزرگ منش ترین مردم زمان خود بود ، زیاد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . این جمله را زیاد تکرار می کرد : « اللهم انی أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب »
(خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آید راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار )".

امام موسی بن جعفر ( ع ) بسیار به سراغ فقرا می رفت . شب ها در ظرفی پول و آرد و خرما می ریخت و به وسایلی به فقرای مدینه می رساند ، در حالی که آن ها نمی دانستند از ناحیه چه کسی است . هیچکس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشی قرآن می خواند ، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل می داد ، شنوندگان از شنیدن قرآنش می گریستند ، مردم مدینه به او لقب " زین المجتهدین " داده بودند . مردم مدینه روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند ، شور و ولوله و غوغایی عجیب کردند . آن روزها فقرای مدینه دانستند چه کسی شب ها و روزها برای دلجویی به خانه آن ها می آمده است .

امام‌ ( ع‌ ) با آن‌ كرم‌ و بزرگوارى‌ و بخشندگى‌ خود لباس‌ خشن‌ بر تن‌ مى‌كرد ، چنان كه‌ نقل‌ كرده‌اند : " امام‌ بسیار خشن‌ پوش‌ و روستایى‌ لباس‌ بود " و این‌ خود نشان‌ دیگرى‌ است‌ از بلندى‌ روح‌ و صفاى‌ باطن‌ و بى‌اعتنایى‌ آن‌ امام‌ به‌ زرق‌ و برق هاى‌ گول‌ زننده‌ دنیا .

امام‌ موسى‌ كاظ‌م‌ ( ع‌ ) نسبت‌ به‌ زن‌ و فرزندان‌ و زیردستان‌ بسیار با عاطفه‌ و مهربان‌ بود . همیشه‌ در اندیشه‌ فقرا و بیچارگان‌ بود ، و پنهان‌ و آشكار به‌ آنها كمك‌ مى‌كرد .

مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدینه بود كه او را مى آزرد و على(علیه السلام) را دشنام مى داد. برخى از اطرافیان به حضرت گفتند: اجازه دهید تا او را بكشیم، ولى حضرت به شدّت از این كار نهى كرد و آنان را شدیداً سرزنش فرمود. روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدینه، به كار زراعت مشغول است. حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.

آن مرد فریاد برآورد: زراعت ما را خراب مكن، ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسید، پیاده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از این بابت زیان دیدى؟ گفت: صد دینار. فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: من از غیب خبر ندارم. امام به او فرمود: پرسیدم چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: انتظار دارم دویست دینار عایدم شود. امام به او سیصد دینار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جایش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسید و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را دید كه نشسته است.

وقتى آن حضرت را دید، گفت: خداوند مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. یارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو كه تا حال خلاف این را مىگفتى. او نیز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(علیه السلام) پرداخت. امام(علیه السلام) نیز به اطرافیان خود كه قصد كشتن او را داشتند فرمود: آیا كارى كه شما مىخواستید بكنید بهتر بود یا كارى كه من با این مبلغ كردم؟و بسیارى از این گونه روایات، كه به اخلاق والا و سخاوت و شكیبایى آن حضرت بر سختیها و چشمپوشى ایشان از مال دنیا اشارت مى كند، نشانگر كمال انسانى و نهایت عفو و گذشت آن حضرت است.

منابع:

- بحار الانوار، مجلسى، ج 48
- اعیان الشیعة، ج 2
- الارشاد الى حجج الله على العباد
- الكامل فى التاریخ(حوادث سال 183)
- تاریخ بغداد، ج 13
- سیر اعلام النبلاء، ذهبى، ج 6.

موجبات شهادت امام موسى بن جعفر علیه السلام

بحث ما در موجبات شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام است . چرا موسى بن جعفر را شهید كردند ؟ اولا اینكه موسى بن جعفر شهید شده استاز مسلمات تاریخ است و هیچكس انكار نمى كند .

بنابر معتبرترین و مشهورترین روایات ، موسى بن جعفر ( ع ) چهار سال در كنج سیاهچالهاى زندان بسر برد و در زندان هم از دنیا رفت ، و در زندان ، مكرر به امام پیشنهاد شد كه یك معذرتخواهى و یك اعتراف زبانى از او بگیرند ، و امام حاضر نشد . این متن تاریخ است .

امام در زندان بصره

امام در یك زندان بسر نبرد ، در زندانهاى متعدد بسر برد . او را از این زندان به آن زندان منتقل مى كردند ، و راز مطلب این بود كه در هر زندانى كه امام را مى بردند ، بعد از اندك مدتى زندانبان مرید مى شد .

اول امام را به زندان بصره بردند . عیسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور ، یعنى نوه منصور دوانیقى والى بصره بود . امام را تحویل او دادند كه یك مرد عیاش كیاف و شرابخوار و اهل رقص و آواز بود . به قول یكى از كسان او : این مرد عابد و خداشناس را در جایى آوردند كه چیزها به گوش او رسید كه در عمرش نشنیده بود .

در هفتم ماه ذى الحجه سال 178 امام را به زندان بصره بردند ، و چون عید قربان در پیش بود و ایام به اصطلاح جشن و شادمانى بود ، امام را در یك وضع بدى ( از نظر روحى ) بردند . مدتى امام در زندان او بود . كم كم خود این عیسى بن جعفر علاقه مند و مرید شد . او هم قبلا خیا ل مى كرد كه شاید واقعا موسى بن جعفر همانطور كه دستگاه خلافت تبلیغ مى كند مردى است یاغى كه فقط هنرش این است كه مدعى خلافت است ، یعنى عشق ریاست به سرش زده است .

دید نه ، او مرد معنویت است و اگر مسئله خلافت براى او مطرح است از جنبه معنویت مطلب مطرح است نه اینكه یك مرد دنیا طلب باشد . بعدها وضع عوض شد . دستور داد یك اطاق بسیار خوبى را در اختیار امام قرار دادند و رسما از امام پذیرایى مى كرد . هارون محرمانه پیغام داد كه كلكاین زندانى را بكن . جواب داد من چنین كارى نمى كنم .

اواخر ، خودش به خلیفه نوشت كه دستور بده این را از من تحویل بگیرند والا خودم او را آزاد مى كنم ، من نمى توانم چنین مردى را به عنوان یكزندانى نزد خود نگاه دارم . چون پسر عموى خلیفه و نوه منصور بود ، حرفش البته خریدار داشت .

امام در زندانهاى مختلف

امام را به بغداد آوردند و تحویل فضل بن ربیع دادند . فضل بن ربیع ، پسر ربیع حاجب معروف است ( 1 ) . هارون امام را به او سپرد . او هم بعد از مدتى به امام علاقمند شد ، وضع امام را تغییر داد و یكوضع بهترى براى امام قرار داد . جاسوسها به هارون خبر دادند كه موسى بن جعفر در زندان فضل بن ربیع به خوشى زندگى مى كند ، در واقع زندانى نیست و باز مهمان است . هارون امام را از او گرفت و تحویل فضل بن یحیاى برمكى داد . فضل بن یحیى هم بعد از مدتى با امام همین طور رفتار كرد كه هارون خیلى خشم گرفت و جاسوس فرستاد .

رفتند و تحقیق كردند ، دیدند قضیه از همین قرار است ، و بالاخره امام را گرفت و فضل بن یحیى مغضوب واقع شد . بعد پدرش یحیى برمكى ، این وزیر ایرانى علیه ما علیه براى اینكه مبادا بچه هایش از چشم هارون بیفتند كه دستور هارون را اجرا نكردند ، در یك مجلسى سر زده از پشت سر هارون رفت سرش را به گوش هارون گذاشت و گفت : اگر پسر تقصیر كرده است ، من خودم حاضرم هر امرى شما دارید اطاعت كنم ، پسرم توبه كرده است ، پسرم چنین ، پسرم چنان .

بعد آمد به بغداد و امام را از پسرش تحویل گرفت و تحویل زندانبان دیگرى به نام سندى بن شاهك داد كه مى گویند اساسا مسلمان نبوده ، و در زندان او خیلى بر امام سخت گذشت ، یعنى دیگر امام در زندان او هیچ روى آسایش ندید .

در خواست هارون از امام

در آخرین روزهایى كه امام زندانى بود و تقریبا یكهفته بیشتر به شهادت امام باقى نمانده بود ، هارون همین یحیى بر مكى را نزد امام فرستاد و با یك زبان بسیار نرم و ملایمى به او گفت از طرف من به پسر عمویم سلام برسانید و به او بگوئید بر ما ثابت شده كه شما گناهى و تقصیرى نداشته اید ولى متأسفانه من قسم خورده ام و قسم را نمى توانم بشكنم .

من قسم خورده ام كه تا تو اعتراف به گناه نكنى و از من تقاضاى عفو ننمایى ، تو را آزاد نكنم . هیچ كس هم لازم نیست بفهمد . همینقدر در حضور همین یحیى اعتراف كن ، حضور خودم هم لازم نیست ، حضور اشخاص دیگر هم لازم نیست، من همینقدر مى خواهم قسمم را نشكسته باشم ، در حضور یحیى همینقدر تو اعتراف كن و بگو معذرت مى خواهم ، من تقصیر كرده ام ، خلیفه مرا ببخشد ، من تو را آزاد مى كنم ، و بعد بیا پیش خودم چنین و چنان .

حال روح مقاوم را ببینید . چرا اینها ( | شفعاء دار الفناء |( هستند ؟ چرا اینها شهید مى شدند ؟ در راه ایمان و عقیده شان شهید مى شدند ، مى خواستند نشان بدهند كه ایمان ما به ما اجازه همگامى با ظالم را نمى دهد . جوابى كه به یحیى داد این بود كه فرمود : ( به هارون بگو از عمر من دیگر چیزى باقى نمانده است ، همین( كه بعد از یك هفته آقا را مسموم كردند .

علت دستگیرى امام

حال چرا هارون دستور داد امام را بگیرند ؟ براى اینكه به موقعیت اجتماعى امام حسادت مى ورزید و احساس خطر مى كرد ، با اینكه امام هیچ در مقام قیام نبود ، واقعا كوچكترین اقدامى نكرده بود براى اینكه انقلابى بپا كند ( انقلاب ظاهرى ) اما آنها تشخیص مى دادند كه اینها انقلاب معنوى و انقلاب عقیدتى بپا كرده اند .

وقتى كه تصمیم مى گیرد كه ولایتعهد را براى پسرش امین تثبیت كند ، و بعد از او براى پسر دیگرش مأمون ، و بعد از او براى پسر دیگرش مؤتمن ، و بعد علما و برجستگان شهرها را دعوتمى كند كه همه امسال بیایند مكه كه خلیفه مى خواهد بیاید مكه و آنجا یككنگره عظیم تشكیل بدهد و از همه بیعت بگیرد ، فكر مى كند مانع این كار كیست؟ آنكسى كه اگر باشد وچشمها به او بیفتد این فكر براى افراد پیدا مى شود كه آن كه لیاقت براى خلافتدارد اوست ، كیست ؟ موسى بن جعفر .

وقتى كه مىآید مدینه ، دستور مى دهد امام را بگیرند . همین یحیى بر مكى به یك نفر گفت : من گمان مى كنم خلیفه در ظرفامروز و فردا دستور بدهد موسى بن جعفر را توقیف كنند . گفتند چطور ؟ گفت من همراهش بودم كه رفتیم به زیارت حضرت رسول در مسجد النبى ( 2 ) .

وقتى كه خواست به پیغمبر سلام بدهد ، دیدم اینجور مى گوید : السلام علیك یا ابن العم ( یا : یا رسول الله ) بعد گفت : ( من از شما معذرت مى خواهم كه مجبورم فرزند شما موسى بن جعفر را توقیف كنم . ( مثل اینكه به پیغمبر هم مى تواند دروغ بگوید ) دیگر مصالح اینجور ایجاب میكند ، اگر این كار را نكنم در مملكتفتنه بپا مى شود ، براى اینكه فتنه بپا نشود ، و به خاطر مصالح عالى مملكت، مجبورم چنین كارى را بكنم ، یا رسول الله ! من از شما معذرت مى خواهم.) یحیى به رفیقش گفت : خیال مى كنم در ظرف امروز و فردا دستور توقیف امام را بدهد . هارون دستور داد جلادهایش رفتند سراغ امام .

اتفاقا امام در خانه نبود . كجا بود ؟ مسجد پیغمبر . وقتى وارد شدند كه امام نماز مى خواند . مهلت ندادند كه موسى بن جعفر نمازش را تمام كند ، در همان حال نماز ، آقا را كشان كشان از مسجد پیغمبر بیرون بردند كه حضرتنگاهى كرد به قبر رسول اكرم و عرض كرد : | السلام علیك یا رسول الله ، السلام علیك یا جداه | ببین امت تو با فرزندان تو چه مى كنند ؟ !

چرا هارون این كار را مى كند ؟ چون مى خواهد براى ولایتعهد فرزندانش بیعت بگیرد . موسى بن جعفر كه قیامى نكرده است . قیام نكرده است ، اما اصلا وضع او وضع دیگرى است ، وضع او حكایت مى كند كه هارون و فرزندانش غاصب خلافتند .

سخن مأمون

مأمون طورى عمل كرده استكه بسیارى از مورخین او را شیعه مى دانند ، مى گویند او شیعه بوده است ، و بنابر عقیده من - كه هیچ مانعى ندارد كه انسان به یك چیزى اعتقاد داشته باشد و بر ضد اعتقادش عمل كند - او شیعه بوده است و از علماى شیعه بوده است . این مرد مباحثاتى با علماى اهل تسنن كرده است كه در متن تاریخ ضبط است . من ندیده ام هیچ عالم شیعى اینجور منطقى مباحثه كرده باشد .

چند سال پیش یكقاضى سنى تركیه اى كتابى نوشته بود كه به فارسى هم ترجمه شد به نام ( تشریح و محاكمه درباره آل محمد.) در آن كتاب، مباحثه مأمون با علماى اهل تسنن درباره خلافت بلافصل حضرت امیر نقل شده است . به قدرى این مباحثه جالب و عالمانه است كه انسان كمتر مى بیند كه عالمى از علماى شیعه اینجور عالمانه مباحثه كرده باشد . نوشته اند یك وقتى خود مأمون گفت : اگر گفتید چه كسى تشیع را به من آموخت ؟ گفتند كى ؟ گفت : پدرم هارون .

من درس تشیع را از پدرم هارون آموختم ، گفتند پدرت هارون كه از همه با شیعه و ائمه شیعه دشمن تر بود . گفت : در عین حال قضیه از همین قرار است در یكى ازسفرهایى كه پدرم به حج رفت ، ماهمراهش بودیم ، من بچه بودم ، همه به دیدنش مىآمدند ، مخصوصا مشایخ ، معاریف و كبار ، و مجبور بودند به دیدنش بیایند . دستور داده بود هر كسى كه مىآ ید ، اول خودش را معرفى كند ، یعنى اسم خودش و پدرش و اجدادش را تا جد اعلایش بگوید تا خلیفه بشناسد كه او از قریش است یا از غیر قریش ، و اگر از انصار است خزرجى است یا اوسى .

هر كس كه مىآمد . اول دربان مىآمد نزد هارون و مى گفت: فلان كس با این اسم و این اسم پدر و غیره آمده است . روزى دربان آمد گفت آن كسى كه به دیدن خلیفه آمده است مى گوید : بگو موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب . تا این را گفت ، پدرم از جا بلند شد ، گفت : بگو بفرمایید ، و بعد گفت : همانطور سواره بیایند و پیاده نشوند ، و به ما دستور داد كه استقبال كنید . ما رفتیم .

مردى را دیدیم كه آثار عبادت و تقوا در وجناتش كاملا هویدا بود . نشان مى داد كه از آن عباد و نساك درجه اول است . سواره بود كه مىآمد ، پدرم از دور فریاد كرد : شما را به كى قسم مى دهم كه همینطور سواره نزدیك بیایید ، و او چون پدرم خیلى اصرار كرد یك مقدار روى فرشها سواره آمد . به امر هارون دویدیم ركابش را گرفتیم و او را پیاده كردیم . وى را بالا دست خودش نشاند ، مؤدب ، و بعد سؤال و جوابهایى كرد : عائله تان چقدر است ؟ معلوم شد عائله اش خیلى زیاد است . وضع زندگیتان چطور است ؟ وضع زندگیم چنین است . عوائدتان چیست ؟ عوائد من این است ، و بعد هم رفت . وقتى خواست برود پدرم به ما گفت : بدرقه كنید ، در ركابش بروید ، و ما به امر هارون تا در خانه اش در بدرقه اش رفتیم ، كه او آرام به من گفتتو خلیفه خواهى شد و من یك توصیه بیشتر به تو نمى كنم و آن اینكه با اولاد من بدرفتارى نكن .

ما نمى دانستیم این كیست ، برگشتیم ، من از همه فرزندان جرى تر بودم ، وقتى خلو ت شد به پدرم گفتم این كى بود كه تو اینقدر او را احترام كردى ؟ یك خنده اى كرد و گفت : راستش را اگر بخواهى این مسندى كه ما بر آن نشسته ایم مال اینهاست . گفتم آیا به این حرفاعتقاد دارى ؟ گفت : اعتقاد دارم ، گفتم : پس چرا واگذار نمى كنى ؟ گفت : مگر نمى دانى الملك عقیم ؟ تو كه فرزند من هستى ، اگر بدانم در دلت خطور مى كند كه مدعى من بشوى ، آنچه را كه چشمهایت در آن قرار دارد از روى تنت بر مى دارم .

قضیه گذشت . هارون صله مى داد ، پولهاى گزاف مى فرستاد به خانه این و آن ، از پنج هزار دینار زر سرخ ، چهار هزار دینار زر سرخ و غیره . ما گفتیم لابد پولى كه براى این مرد كه اینقدر برایش احترام قائل است مى فرستد خیلى زیاد خواهد بود . كمترین پول را براى او فرستاد : دویست دینار . باز من رفتم سؤال كردم ، گفت :

مگر نمى دانى اینها رقیب ما هستند . سیاست ایجابمى كند كه اینها همیشه تنگدست باشند و پول نداشته باشند زیرا اگر زمانى امكانات اقتصادیشان زیاد شود ، یك وقت ممكن است كه صد هزار شمشیر علیه پدر تو قیام كند .

نفوذ معنوى امام

از اینجا شما بفهمید كه نفوذ معنوى ائمه شیعه چقدر بوده است . آنها نه شمشیر داشتند و نه تبلیغات، ولى دلها را داشتند . در میان نزدیكترین افراد دستگاه هارون ، شیعیان وجود داشتند . حق و حقیقتخودش یك جاذبه اى دارد كه نمى شود از آن غافل شد .

امشب در روزنامه ها خواندید كه ملك حسین گفت من فهمیدم كه حتى راننده ام با چریكها است ، آشپزم هم از آنهاست على بن یقطین وزیر هارون است ، شخص دوم مملكت است ، ولى شیعه است ، اما در حال استتار ، و خدمت مى كند به هدفهاى موسى بن جعفر ولى ظاهرش با هارون است . دو سه بار هم گزارشهایى دادند ، ولى موسى بن جعفر با آن روشن بینى هاى خاص امامت زودتر درك كرد و دستورهایى به او داد كه وى اجرا كرد و مصون ماند . در میان افرادى كه در دستگاه هارون بودند ، اشخاصى بودند كه آنچنان مجذوب و شیفته امام بودند كه حد نداشتولى هیچگاه جرأت نمى كردند با امام تماس بگیرند .

یكى از ایرانیهایى كه شیعه و اهل اهواز بوده است مى گوید كه من مشمول مالیتهاى خیلى سنگین شدم كه براى من نوشته بودند و اگر مى خواستم این مالیاتهایى را كه اینها براى من ساخته بودند بپردازم از زندگى ساقط مى شدم . اتفاقا والى اهواز معزول شد و والى دیگرى آمد و من هم خیلى نگران كه اگر او بر طبق آن دفاتر مالیاتى از من مالیات مطالبه كند ، از زندگى سقوط مى كنم . ولى بعضى دوستان به من گفتند : این باطنا شیعه است ، تو هم كه شیعه هستى . اما من جرأت نكردم بروم نزد او و بگویم من شیعه هستم ، چون باور نكردم .

گفتم بهتر این است كه بروم مدینه نزد خود موسى بن جعفر ( آن وقت هنوز آقا در زندان نبودند ) اگر خود ایشان تصدیق كردند او شیعه است از ایشان توصیه اى بگیرم . رفتم خدمت امام . امام نامه اى نوشتكه سه چهار جمله بیشتر نبود ، سه چهار جمله آمرانه ، اما از نوع آمرانه هایى كه امامى به تابع خود مى نویسد ، راجع به اینكه ( قضاء حاجت مؤمن و رفع گرفتارى از مؤمن در نزد خدا چنین است و السلام.) نامه را با خودم مخفیانه آوردم اهواز فهمیدم كه این نامه را باید خیلى محرمانه به او بدهم .

یك شب رفتم در خانه اش ، دربان آمد ، گفتم به او بگو كه شخصى از طرف موسى بن جعفر آمده است و نامه اى براى تو دارد . دیدم خودش آمد وسلام و علیك كرد و گفت: چه مى گویید ؟ گفتم من از طرف امام موسى بن جعفر آمده ام و نامه اى دارم . نامه را از من گرفت ، شناخت ، نامه را بوسید ، بعد صورت مرا بوسید ، چشمهاى مرا بوسید ، مرا فورا بر در منزل ، مثل یك بچه در جلوى من نشست ، گفت تو خدمت امام بودى ؟ ! گفتم : بله .

تو با همین چشمهایت جمال امام را زیارت كردى ؟ ! گفتم بله . گرفتاریتچیست ؟ گفتم یكچنین مالیات سنگینى براى من بسته اند كه اگر بپردازم از زندگى ساقط مى شوم . دستور داد همان شبانه دفاتر را آوردند و اصلاح كردند ، و چون آقا نوشته بود ( هر كس كه یكمؤمنى را مسرور كند ، چنین و چنان( گفت اجازه مى دهید من خدمت دیگرى هم به شما بكنم ؟ گفتم بله . گفت من مى خواهم هر چه دارائى دارم ، امشب با تو نصف كنم ، آنچه پول نقد دارم با تو نصف مى كنم ، آنچه هم كه جنس است قیمت مى كنم ، نصفش را از من بپذیر . گفت با این وضع آمدم بیرون و بعد در یكسفرى وقتى رفتم جریان را به امام عرض كردم ، امام تبسمى كرد و خوشحال شد .

هارون از چه مى ترسید ؟ از جاذبه حقیقت مى ترسید ( | كونوا دعاة للناس بغیر السنتكم |( ( 3 ) تبلیغ كه همه اش زبان نیست ، تبلیغ زبان اثرش بسیار كم است ، تبلیغ ، تبلیغ عمل است . آنكسى كه با موسى بن جعفر یا با آباء كرامش و یا با اولاد طاهرینش روبرو مى شد و مدتى با آنها بود ، اصلا حقیقت را در وجود آنها مى دید ، و مى دید كه واقعا خدا را مى شناسند ، واقعا از خدا مى ترسند ، واقعا عاشق خدا هستند ، و واقعا هر چه كه مى كنند براى خدا و حقیقت است .

صفوان جمال وهارون
صفوان مردى بود كه - به اصطلاح امروزیك بنگاه كرایه وسائل حمل و نقل داشت كه آن زمان بیشتر شتر بود ، و به قدرى متشخص و وسائلش زیاد بود كه گاهى دستگاه خلافت ، او را براى حمل و نقل بارها مى خواست . روزى هارون براى یك سفرى كه مى خواست به مكه برود ، لوازم حمل و نقل او را خواست . قرار دادى با او بست براى كرایه لوازم . ولى صفوان ، شیعه و از اصحاب امام كاظم است .

روزى آمد خدمت امام و اظهار كرد - یا قبلا به امام عرض كرده بودند - كه من چنین كارى كرده ام . حضرت فرمود : چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر كرایه دادى ؟ گفت : من كه به او كرایه دادم ، براى سفر معصیت نبود . چون سفر ، سفر حج و سفر طاعت بود كرایه دادم والا كرایه نمى دادم . فرمود : پولهایت را گرفته اى یا نه ؟ - یا لااقل - پس كرایه هایت مانده یا نه ؟

بله ، مانده . فرمود : به دل خودتیك مراجعه اى بكن ، الان كه شترهایت را به او كرایه داده اى ، آیا ته دلت علاقمند است كه لااقل هارون اینقدر در دنیا زنده بماند كه برگردد و پس كرایه تو را بدهد ؟ گفت : بله . فرمود : تو همین مقدار راضى به بقاء ظالم هستى و همین ، گناه است . صفوان بیرون آمد . او سوابق زیادى با هارون داشت . یك وقتخبردار شدند كه صفوان تمام این كاروان را یكجا فروخته است . اصلا دست از این كارش برداشت . بعد كه فروخت رفتنزد طرف قرار داد و گفت : ما این قرار داد را فسخ مى كنیم چون من دیگر بعد از این نمى خواهم این كار را بكنم ، و خواست یك عذرهایى بیاورد . خبر به هارون دادند ، گفت : حاضرش كنید . او را حاضر كردند . گفت : قضیه از چه قرار است ؟

گفت من پیر شده ام ، دیگر این كار از من ساخته نیست، فكر كردم اگر كار هم مى خوا هم بكنم ، كار دیگرى باشد . هارون خبردار شد . گفت : راستش را بگو ، چرا فروختى ؟ گفت : راستش همین است . گفت : نه ، من مى دانم قضیه چیست . موسى بن جعفر خبردار شده كه تو شترها را به من كرایه داده اى ، و به تو گفته این كار ، خلاف شرع است . انكار هم نكن ، به خدا قسم اگر نبود آن سوابق زیادى كه ما از سالیان دراز با خاندان تو داریم دستور مى دادم همین جا اعدامت كنند .

هارون كسى را فرستاد در زندان و خواست از این راه از امام اعتراف بگیرد ، باز از همین حرفها كه ما به شما علاقه مندیم ، ما به شما ارادت داریم ، مصالح ایجاب مى كند كه شما اینجا باشید و به مدینه نروید والا ما هم قصدمان این نیست كه شما زندانى باشید ، ما دستور دادیم كه شما را در یك محل امنى در نزدیكخودم نگهدارى كنند ، و من آشپز مخصوص فرستادم چون ممكن است كه شما به غذاهاى ما عادت نداشته باشید ، هر غذایى كه مایلید ، دستور بدهید برایتان تهیه كنند . مأمورش كیست ؟ همین فضل بن ربیع كه زمانى امام در زندانش بوده و از افسران عالیرتبه هارون است . فضل در حالى كه لباس رسمى پوشیده ومسلح بود و شمشیرش را حمایل كرده بود رفت زندان خدمت امام . امام نماز مى خواند . متوجه شد كه فضل بن ربیع آمده .

( حال ببینید قدرت روحى چیست ) فضل ایستاده و منتظر است كه امام نماز را سلام بدهد و پیغام خلیفه را ابلاغ كند . امام تا نماز را سلام داد و گفت : السلام علیكم و رحمة الله و بركاته ، مهلت نداد ، گفت : الله اكبر و ایستاد به نماز . باز فضل ایستاد . بار دیگر نماز امام تمام شد . باز تا گفت : السلام علیكم ، مهلت نداد و گفت : الله اكبر . چند بار این عمل تكرار شد . فضل دید نه ، تعمد است . اول خیال مى كرد كه لابد امام یك نمازهایى دارد كه باید چهار ركعت یا شش ركعت و یا هشت ركعت پشت سر هم باشد ، بعد فهمید نه ، حساب این نیست كه نمازها باید پشت سر هم باشد ، حساب این است كه امام نمى خواهد به او اعتنا كند ، نمى خواهد او را بپذیرد ، به این شكل مى خواهد نپذیرد . دید بالاخره مأموریتش را باید انجام بدهد ، اگر خیلى هم بماند ، هارون سؤظن پیدا مى كند كه نكند رفته در زندان یك قول و قرارى با موسى بن جعفر بگذارد .

این دفعه آقا هنوز السلام علیكم را تمام نكرده بود ، شروع كرد به حرف زدن . آقا هنوز مى خواست بگوید السلام علیكم ، او حرفش را شروع كرد . شاید اول هم سلام كرد . هر چه هارون گفته بود گفت . هارون به او گفته بود مبادا آنجا كه مى روى ، بگویى امیرالمؤمنین چنین گفته است ، به عنوان امیرالمؤمنین نگو ، بگو پسر عمویت هارون اینجور گفت.

او هم با كمال تواضع و ادب گفت : هارون پسر عموى شما سلام رسانده و گفته است كه بر ما ثابت است كه شما تقصیرى و گناهى ندارید ، ولى مصالح ایجاب مى كند كه شما در همین جا باشید و فعلا به مدینه برنگردید تا موقعش برسد ، و من مخصوصا دستور دادم كه آشپز مخصوص بیاید ، هر غذائى كه شما میخواهید و دستور مى دهید ، همان را برایتان تهیه كند .

نوشته اند امام در پاسخ این جمله را فرمود : | لا حاضر لى مال فینفعنى و ما خلقت سؤولا ، الله اكبر | (4 ) مال خودم اینجا نیست كه اگر بخواهم خرج كنم از مال حلال خودم خرج كنم ، آشپز بیاید و به او دستور بدهم ، من هم آدمى نیستم كه بگویم : جیره بنده چقدر است ، جیره این ماه مرا بدهید ، من هم مرد سؤال نیستم . این ما خلقت سؤولا  همان و الله اكبر  همان .

این بود كه خلفا مى دیدند اینها را از هیچ راهى و به هیچ وجهى نمى توانند وادار به تمكین بكنند ، تابع و تسلیم بكنند ، والا خود خلفا مى فهمیدند كه شهید كردن ائمه چقدر برایشان گران تمام مى شود ، ولى از نظر آن سیاست جابرانه خودشان كه از آن دیگر دستبر نمى داشتند ، باز آسانترین راه را همین راه مى دیدند .

چگونگى شهادت امام

عرض كردم آخرین زندان ، زندان سندى بن شاهك بود . یك وقت خواندم كه او اساسا مسلمان نبوده و یك مرد غیر مسلمان بوده است . از آن كسانى بود كه هر چه به او دستور مى دادند ، دستور را به شدت اجرا مى كرد . امام را در یكسیاهچال قرار دادند . بعد هم كوششها كردند براى اینكه تبلیغ بكنند كه امام به اجل خود از دنیا رفته است .

نوشته اند كه همین یحیى برمكى براى اینكه پسرش فضل را تبرئه كرده باشد ، به هارون قول داد كه آن وظیفه اى را كه دیگران انجام نداده اند ، من خودم انجام مى دهم . سندى را دید و گفت این كار ( به شهادترساندن امام ) را تو انجام بده ، و او هم قبول كرد . یحیى زهر خطرناكى را فراهم كرد و در اختیار سندى گذاشت .

آن را به یكشكل خاصى در خرمایى تعبیه كردند و خرما را به امام خوراندند و بعد هم فورا شهود حاضر كردند ، علماى شهر و قضاوت را دعوت كردند ( نوشته اند عدول المؤمنین را دعوت كردند ، یعنى مردمان موجه ، مقدس ، آنها كه مورد اعتماد مردم هستند ) حضرت را هم در جلسه حاضر كردند و هارون گفت: ایها الناس ببینید این شیعه ها چه شایعاتى در اطراف موسى بن جعفر رواج میدهند ، مى گویند : موسى بن جعفر در زندان ناراحت است ، موسى بن جعفر چنین و چنان است . ببینید او كاملا سالم است .

تا حرفش تمام شد حضرت فرمود : ( دروغ مى گوید ، همین الان من مسمومم و از عمر من دو سه روزى بیشتر باقى نمانده است(. اینجا تیرشان به سنگ خورد . این بود كه بعد از شهادت امام ، جنازه امام را آوردند در كنار جسر بغداد گذاشتند ، و هى مردم را مىآوردند كه ببینید ! آقا سالم است ، عضوى از ایشان شكسته نیست ، سرشان هم كه بریده نیست، گلویشان هم كه سیاه نیست ، پس ما امام را نكشتیم ، به اجل خودش از دنیا رفته است . سه روز بدن امام را در كنار جسر بغداد نگه داشتند براى اینكه به مردم اینجور افهام كنند كه امام به اجل خود از دنیا رفته است . البته امام ، علاقمند زیاد داشت ، ولى آن گروهى كه مثل اسپند روى آتش بودند ، شیعیان بودند .

یك جریان واقعا دلسوزى مى نویسند كه چند نفر از شیعیان امام ، از ایران آمده بودند ، با آن سفرهاى قدیم كه با چه سختى ئى مى رفتند . اینها خیلى آرزو داشتند كه حالا كه موفق شده اند بیایند تا بغداد ، لااقل بتوانند از این زندانى هم یك ملاقاتى بكنند . ملاقات زندانى كه نباید یك جرم محسوب شود ، ولى هیچ اجازه ملاقات با زندانى را نمى دادند . اینها با خود گفتند : ما خواهش مى كنیم ، شاید بپذیرند .

آمدند خواهش كردند ، اتفاق پذیرفتند و گفتند : بسیار خوب ، همین امروز ما ترتیبش را مى دهیم ، همین جا منتظر باشید . این بیچاره ها مطمئن كه آقا را زیارت مى كنند ، بعد بر مى گردند به شهر خودشان كه ما توفیق پیدا كردیم آقا را ملاقات كنیم ، آقا را زیارت كردیم ، از خودشان فلان مسئله را پرسیدیم و اینجور به ما جواب دادند . همین طور كه در بیرون زندان منتظر بودند كه كى به آنها اجازه ملاقات بدهند ، یكوقت دیدند كه چهار نفر حمال بیرون آمدند و یكجنازه هم روى دوششان است . مأمور گفت : امام شما همین است .


1 . خلفاى عباسى دربانى دارند به نام ( ربیع( كه ابتدا حاجب منصور بود ، بعد از منظور نیز در دستگاه آنها بود ، و بعد پسرش در دستگاه هارون بود . اینها از خصیصین دربار به اصطلاح خلفاى عباسى و فوق العاده مورد اعتماد بودند .

2 . این خاك بر سرها واقعا در عمق دلشان اعتقاد هم داشتند . باور نكنید كه این اشخاص اعتقاد نداشتند . اینها اگر بى اعتقاد مى بودند ، اینقدر شقى نبودند ، كه با اعتقاد بودند و اینقدر شقى بودند .

مثل قتله امام حسین كه وقتى امام پرسید اهل كوفه چطورند؟ فرزدق و چند نفر دیگر گفتند : قلوبهم معك وسیوفهم علیك دلشان با توست ، در دلشان به تو ایمان دارند ، در عین حال علیه دل خودشان مى جنگند ، علیه اعتقاد و ایمان خودشان قیام كرده اند و شمشیرهاى اینها بر روى تو كشیده است .

واى به حال بشر كه مطامع دنیوى ، جاه طلبى ، او را وادار كند كه علیه اعتقاد خودش بجنگد . اینها اگر واقعا به اسلام اعتقاد نمى داشتند ، به پیغمبر اعتقاد نمى داشتند ، به موسى بن جعفر اعتقاد نمى داشتند و یك اعتقاد دیگرى مى داشتند ، اینقدر مورد ملامت نبودند و اینقدر در نزد خدا شقى و معذب نبودند ، كه اعتقاد داشتند و بر خلاف اعتقادشان عمل مى كردند .

3 . اصول كافى ، باب صدق و باب ورع .

4 . منتهى الامال ، ج 2 ، ص 216 .
 


تاریخ اسلام در آثار شهید مطهرى - جلد دوم

منبع: شبکه بلاغ

 



نوع مطلب : پیامبر و اهل بیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:36 ق.ظ
I have been exploring for a little for any high quality articles or blog
posts on this sort of space . Exploring in Yahoo I eventually stumbled upon this web site.
Reading this information So i am glad to exhibit that
I've a very just right uncanny feeling I discovered exactly what
I needed. I so much definitely will make certain to don?t fail to remember this web site and provides it a glance regularly.
چهارشنبه 1 شهریور 1396 01:43 ب.ظ
Hi there just wanted to give you a brief heads up and let
you know a few of the images aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different
internet browsers and both show the same outcome.
شنبه 27 خرداد 1391 05:41 ب.ظ
من آنروز در بیسیم از بچه های پشتیبان می خواستم از طرفم برای دشمن نخود و آجر و سنگ ( آتش) بفرستند ، بعضی ها امروز به هر ناشناسی می گویند : برایم شارژ بفرست !

آپم
آپم
منتظرت هستم
سرباز سایبری ولایت با تشكر از حضورتان
بر روی چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
بیداری افکار،شبستر


گل نرگس

جهت ورود به سایت بچه شیعه کلیک کنید